قانون و خطابه دفاعیه سقراط

قانون و خطابه دفاعیه سقراط

 شاید این سئوال پیش آید که چرا پس از ۲۵ قرن که از حیات سقراط میگذرد باز متوجه عهد سقراط و خاطبه دفاعیه او شده ‏ایم.
این سؤال بجا است چه آنکه با تحول و تکامل که در جهان امروز پیدا شده بسیار مسائل نو و شنیدنی میتوان یافت که هم بر وفق مذاق جامعه امروز و هم منطبق با خواست‏ و نیاز مردم باشد پس دیگر چه لزومی دارد بقهقرا برگردیم!خاصه آنکه ما بشر امروز و فردا هستیم نه بشر گذاشته(از گفته‏های گوته شاعر معروف آلمانی).
ولی جواب این سؤال اینست که اگر باصل علیت قائل باشیم و بروابط حساس‏ و ظریفی که بین امور موجود است پای‏بندی داشته باشیم باید قبول کنیم که این تحول‏ و تکامل نتیجه تغییرات و تطورات یا برخوردها و مبارزات دوره‏های گذشته و غیره‏ و غیره میباشد.

بعلاوه این نکته قابل توجه است که دنیای امروز که یک دنیای صنعتی و علمی‏ است و سازمانهای مختلف تحت حکومت مقررات و کدهای متنوع است هنوز آنقدر مفهوم‏ قانون و رعایت احترام آنرا نفهمیده که سقراط در عهد کهنه خود درک کرده است و این امر برای ما که در این دوره نو زندگی میکنیم و علاقمند بعلم حقوق و مبانی آن هستیم خوش‏ آیند است.

سقراط و عهد او
ویل دورانت نویسنده معروف کتاب«زندگی و دکترین- های فلاسفه»می نویسد:یک نظر بر آثار یونان قدیم و مجسمه نیم تنه سقراط نمودار است. که این حکیم صورتی زیبا نداشته است:سر طاس،صورت گرد و بزرگ،بینی پهن،چشمان‏ گود رفته سقراط بیشتر شبیه بقیافه یک حمال است تا یک فیلسوف و با نگاهی از نزدیک‏ یک روح آرام انسانی و یک صافی و سادگی از زیر این سنگ لخت مشهود است که‏ عاقبت الامر این متفکر نخراشیده را رهبر محبوب جوانان دنیای آتن گرداند.

با آنکه نوشتجاتی از سقراط در دست نیست ولی امروز اکثر روشنفکران او را بهتر از افلاطون و ارسطو میشناسند.بطوریکه بعدا توضیح خواهیم داد روش سقراط روش‏ مناظره و استدلال بوده لذا سقراط برای تحقق هدف خود در کوچه و خیابان،در چهارراهها و میادین،و در هر کوی و برزن روش خود را دنبال میکرده است.
بدون اینکه هیچ توجهی بتظاهرات جنون آمیز سیاسین بنماید با یک نیم‏تنه ژنده‏ در میدان عمومی ایستاده همینکه لحظه مناسب و موقع مقتضی مییافت پیروان جدید و د انشمندانرا گرد خود جمع میکرد یا آنها را بزیر چهارطاقی میکشانید و با آنها درباره اصطلاحات مختلف‏ از قبیل«عدالت چیست»،«دولت کدام است» ، «تقوی چیست»و غیره و غیره‏ بسؤال و پرسش میپرداخت.
افرادی که گرد سقراط جمع میشدند گروه‏های رنگارنگی از جوانان بودند که دور او چنباتمه زده و بسخنان او گوش میکردند و بجوابگوئی میپرداختند و در ایجاد فلسفه‏ اروپائی باو مساعدت مینمودند.

جوانان ثروتمندی از قبیل افلاطون و آلسیبیاد گرد او میآمدند و از تحلیل‏هائی هجوآمیزی که سقراط از دموکراسی آتن مینمود لذت میبردند.سوسیالیستهائی‏ مانند آنتیستن دوستدار و پیرو سقراط شدند زیرا سقراط فضیلتی داشت که‏ از فقر و نداری نگرانی نداشت.

بقول ویل دوران آنارشیست‏هائی(هرج و مرج طلبان)از قبیل آریستیپ‏ وجود داشتند که آرزومند جهانی بودند که در آن جهان برده و ارباب وجود نداشته باشد، یعنی جهانی که همه مانند سقراط از آزادی کامل برخوردار باشند . خلاصه نماینده هر مکتب‏ فلسفی در این گونه مجامع که جمعی از متفکرین و خطبا بود حاضر میشد.
در واقع شرح زندگی سقراط مشکل است.سقراط برای حیات مادی خود کاری‏ نداشت،بفردای خود هیچ فکری نمیکرد از اینجهت فرزندان او در مضیقه زندگی بودند و بجای آنکه سقراط برای آنان نان بخانه آورد افتخار و آبرو میآورد.پیروان سقراط بودند که باو کمک میکردند و او را بمیزهای خود دعوت مینمودند.
سقراط اصولا اعتقادی بکتاب و نویسندگی نداشت با آنکه هنوز پس از ۲۵ قرن‏ نام او زبانزد خاص و عام است و حتی عده‏ای از حکماء او را پیغمبر حکمت میدانند مع‏الوصف‏ درباره حکمت کتابی از او در دست نیست.بنحویکه فوقا اشاره کردیم متد سقراط متد سؤال‏ و جواب بود ولی اصولا بیشتر از آنکه سؤال میکرد جواب میداد و از همین جهت هم‏ سقراط مورد اعتراض بود میگفتند سقراط بیش از آنچه سؤال میکند جواب میدهد بیشتر از پیش ابهام در ذهن انسان ایجاد مینماید.معهذا در فلسفه بدو مسئله جواب رشون‏ داده است و آن جواب این دو مسئله است:«تقوی چیست؟»و«دولت کدام است؟»
چرا سقراط تا این حد مورد احترام پیروان خود بود؟شاید از این لحاظ بود که همان اندازه که او فیلسوف بود همان اندازه هم خصائص انسانی داشته است.ولی‏ آنچه بیشتر در سقراط نمودار است و موردنظر خردمندان و روشن‏بینان است این است‏ (۱)گمان نمیرود که سقراط از آزادی کامل برخوردار بوده باشد زیرا محیط خرافاتی آن‏ زمان اجازه حیات بسقراط نداد و او را محکوم باعدام کرد.
که هیچگاه سقراط دعوی فضل و دانش ننموده بلکه با عشق و علاقه تام در دنبال دانش‏ بوده است بقول ویل دوران:سقراط طالب دانش بود نه کاسب کار دانش.
شعار اصلی سقراط این بود که:«من یک چیز میدانم و آن این است‏ که هیچ چیز نمیدانم»
میگویند فلسفه از شک شروع میشود،بعقید سقراط فلسفه واقعی وقتی شروع‏ میشود که شخص اول مرتبه متوجه ذا ت خود شود و در خود فرو رود(فلسفه هگل هم‏ تقریبا بهمین نحو شروع میشود)سقراط میگوید:«تو خود خود را بشناس‏»
نکته قابل توجه این است که قبل از دوره سقراط فلاسفه‏ای وجود داشتند که‏ فلسفه آنها بیشتر جنبه طبیعی و مادی داشت،از سقراط و افلاطون ببعد است که فلسفه‏ جنبه ایده‏آلیستی بخود میگیرد.اگر بخواهیم به بحث دوره قبل از سقراط و فلسفه آن‏ عهد وارد شویم دور از مطلب خواهیم شد ولی نام چند نفر از آنها و نظریات کلی آنها را بطور مختصر متذکر میشوم:
از جمله علماء قبل از سقراط و زمان او عبارت انداز طالس ملطی(۵۴۷-۶۲۴ ق م)اناکسیمندر(۵۴۶-۶۱۰ ق م)و آناکسیمن(۵۲۴-۵۸۵ ق م)هراکیوس‏ (۴۸۴-۵۴۴ ق م)زنون(متولد ۴۹۰ ق م)فیثاغورث(۵۷۱-۴۹۷ ق م) انکساغور،ذیمقراطیس و غیره است.در بین این فلاسفه فلسفه هراکلیت بیشتر منطبق‏ با قانون تحول و تکامل و دیالکتیک بود و جنبه مادی آن بیشتر است و مسئله شدن اصل‏ فلسفه اوست چنانکه گفته است:بهیچ چیز نمیتوان گفت میباشد بلکه باید گفت‏ میشود.همچنین در مورد جمع ضدین که اصل مسئله دیالکتیک است میگوید«همه چیز در عین حال هم وجود دارد و هم وجود ندارد زیرا همه چیز در جریان‏ است و همه چیز در تغییر دائم است،همه چیز مدام در حال شدن و از بین‏ رفتن است».
همه این فلاسفه‏ای که فوقا نام بردیم مادی نیستند در بین آنها فرد یا افرادی‏ پیدا میشدند که پیرو مکتب ایدآلیسم بودند از جمله زنون است که مظهر مکتب‏ سوفسطائیان است سوفسطائیان استدلالشان خارج از عقل و محسوسات بود و بنحویکه بعدا خواهیم گفت مبنای کار آنها مغالطه و جدل بود همین مکتب بود که جبهه‏ای در مقابل‏ مکتب فلاسفه مادی داشت و عقایدی علمی را تخطئه میکرد.
برای اینکه از موضوع مورد نظر دور نشویم بیش از این در بررسی این مکاتب‏ که قبل از سقراط و یا در عهد او بوده است وارد نمیشویم همینقدر متذکر میشویم همینکه‏ سیستم اقتصادی زمان عوض شد یا تحولی در وضع زندگی مردم زمان پیدا آمد در محاذات آنهم عقاید و مکاتبی ظهور کردند خرافات پرستی،بت پرستی و غیره نتیجه اشکالات‏ اقتصادی و فقر فرهنگی است که برای بعضی از مردم زمان پیش میآید.هرقدر که رشد فکری و سطح معلومات مردم بالا رفت از تعداد این خدایان و رب‏النوع‏ها و از قدرت‏ خرافاتی مثل سحر و افسونگری کم شد.

متد و نحوه تبلیغات سقراط
در سطور بالا اشاره کردیم که روش سقراط روش استدلال از طریق مکالمه بود بدین ترتیب که بدون اینکه هیچگونه اظهار اطلاع یا دانش نمائی کند سئوالی را درباره‏ موضوعی عنوان میکرده و به بهانه اینکه آن موضوع را نمیداند و میخواهد بر آن واقف‏ شود طرف را وادار به جواب گوئیهای متناقض مینموده است.
روش سقراط تا حدی جنبه استهزاء داشته و با آنکه استهزاء او ملیح و فیلسوفانه‏ بود معهذا متد او موجب برانگیختن دشمنی بعضی از مردم زمان شد.لذا سقراط دشمنانی‏ پیدا کرد که موجبات نابودی او را فراهم کردند.باضافه در عهد سقراط مسئله فصاحت‏ و بلاغت و سخنوری و شیرین زبانی از فنهای مهم عصر بود و سوفیست‏ها(باصطلاح‏ دانش‏طلبان)در این باره بخصوص در فن جدل و سفسطه شهرت و مهارتی بسزا داشتند آنچه مورد نظر سوفسطائیان(یا سفسطه‏کاران)بود مجاب کردن طرف و اقناع طرف‏ مخالف بوده است.لذا بهر نوع و قسم استدلال و بالاخره سفسطه و عوام‏فریبی متوسل‏ میشدند.از این جهت است که آنها معروف به سفسطه‏کاران شدند.با آنکه روش سقراط روش استدلال منطقی و عقلی و دور از هر گونه سفسطه و عوام‏فریبی بود برای مردم‏ نادان ایجاد اشتباه نمود و سقراط را در عداد سفسطه‏کاران قرار دادند ولی دشمنان سقراط بیشتر موجبات این اشتباه را فراهم کردند.همچنانکه آریستوفان شاعر قرن پریکلس در تاترهای خود سقراط را سفسطه‏کار معرفی کرده است.ولی‏ واقعیت امر و علت انتخاب این روش از ناحیه سقراط این بود که حکیم مذکور معتقد بود که نطفه هر علم و مسئله‏ای در خود مردم است لذا باید علم را در مغز مردم آبستن‏ کرده از اینجهت است که میگوید که مادرم در زایمان کودکان کمک میکرد و مامائی‏ مینمود من در مورد علم و زایمان آن قابله‏گی میکنم.

همانطور که گفتیم شعار اصلی و خصوصیت سقراط این بود که خود را دانشمند نمیدانسته و مثل سایر مردم خود را نادان میپنداشته است ولی با این تفاوت‏ که او خود را دانا بر نادانی‏اش میدانسته،لذا است که خود را از این‏ لحاظ دانشمند میدانسته است. تا بدانجا رسید دانش من‏ تا بدانم همی که نادانم
همین امر،یعنی واقف کردن مردم بر نادانی و آگاه داشتن آنها بر خطا و گمراهی دشمنی ‏ها ببار آورد.
در واقع اگر بخواهیم دشمنی‏های علیه سقراط را بیابیم نباید همه علت‏ها را در شخص سقراط جستجو کنیم.زیرا سقراط فردی بود که طرف دیگر او جامعه‏ای از دشمنان، جهال،موهوم پرستان و فضل فروشان بوده است لذا باید علل واقعی را در این اجتماع‏ و گروه‏های نادان و گمراه جستجو کرد:

با آنکه یونان سقراط گهواره تمدن زمان و کشور دانش و حکمت عصر خود بوده‏ است مع‏الوصف بت‏پرستی و رب‏النوع و خرافات خواهی در میان اجتماع و گروه‏های نادان‏ حکومت میکرده است.تعداد خدایان و رب‏النوع‏ها بسیار و احساسات و اعتقادات مردم‏ نسبت به آنها بسیار تند و حاد بوده است.سقراط حکیم به احساسات مردم زمان توجه داشته‏ و نسبت باعتقادات آنها با احترام رفتار کرده و زبان به تندی با آنها نگفته است.این مسئله‏ از خطابه دفاعیه سقراط پیداست ولی با توجه بمکالمات که تحریرات افلاطون است و همچنین‏ توجه عمیق به خطابه دفاعیه او خیلی باعتقادات هم آنها را تائید نکرده است و چه بسا اوقات‏ تناقص اعتقادات و نظریات آنها را گوشزد کرده است.
جای تعجب این است که چرا و چگونه در یک سرزمینی مانند یونان سقراط که مهد علم و دانش بوده و قبلا هم فلاسفهء بزرگی در آنجا ظهور کرده‏اند خدایانی از قبیل‏ رب‏النوع عشق،رب‏النوع زیبائی،رب‏النوع شجاعت و غیره پیدا شده‏اند،و این نکته را متذکر شویم که اینگونه رب‏النوعها بشکل مجسمه در همین قرن بیستم هم مورد توجه‏ هست ولی بچشم دیگری نگاه کرده میشود،یعنی بچشم خدائی یا رب‏النوع دیده نمیشوند بلکه آنها را نشانه یا تمثیل آن امر منظور قرار داده‏اند.هرچند که آن مجسمه در خارج حقیقتی‏ ندارند،مثل فرشته عدالت یا مجسمه آزادی،ولی برپا کنندگان این مجسمه ‏ها چنین‏ میخواهند وانمود کنند که عدالت و آزادی وجود دارد در واقع مجسمه سازی در مورد ارزش‏هائی از قبیل عدالت،آزادی،دموکراسی،مساوات و غیره همان مادی کردن‏ و صورت دادن مفاهیم ذهنیه است.

یکی دیگر از علل دشمنی با سقراط این بود که این حکیم با مردم بظاهر بجد سخن میگفته ولی در باطن جنبه طعنه و استهزاء داشته است،و این خود بر مردم ناگوار بوده است زیرا مردم نادان حاضر بر شنوائی نادانی خود نیستند تلخ بوده تلخ که الحق مر. مضافا باینکه حقیقت گوئی سقراط پرده برداری از صورت عوام فریبان و باعث کسادی بازار سفسطه‏کاران بوده است.بعلاوه اشتهار سقراط عرصه را بر حساد و دشمنان و آنهائیکه میخواهند بازار دانش را بخود اختصاص دهند و در میدان فضل فروشی یکه تاز باشند تنگ کرد. خاصه آنکه سقراط روشی نو و پر از حقیقت ابراز میداشت.تاریخ نشان داد که در هر دوره‏ که فکری یا روشی نو از ناحیه فرد یا جماعتی ظهور کرده است مردمی نادان و معتقد باصول کهنه با آن فکر و روش مخالفت کرده و چه بسا این مخالفتها منجر بنابودی فرد یا افرادی شده است و این مسئله مربوط بیونان نیست بلکه در همه کشورهای آسیائی و اروپائی‏ و امریکائی دیده شده است.
گرچه متد یا روش مکالمه سقراط موجب گرفتاری او شد معذلک نامبرده در دادگاه هم دست از روش خود برنداشت بطوریکه ملیطوس یکی از مدعیان خود را بهمان‏ ترتیب دست انداخته است.
قبل از دفاع،سقراط مدعیان خود را بدو دسته میکند ولی ملیطوس را در جزء دسته‏ دوم حاضر قرار میدهد و میگوید: اکنون به مدعیان امروزی بپردازیم و جواب ملیطوس یعنی آن مرد نیک را که این اندازه دلسوز وطن است بگوئیم و دعاوی او را نیز مانند ادعای قدیمیان بعابرت درآوریم.میگوید سقراط گناهکار است چون‏ جوانان را فاسد میکند و بخداوندان این کشور اعتقاد ندارد و خداوندان‏ نو بجای آنها میگذارد.
اینک دعاوی مزبور را یک یک در نظر میگیریم؛مرا گناهکار می‏خواند باین بهانه که جوانانرا فاسد می‏کنم.ای آتینان،من می‏گویم‏ گناهکار ملیطوس است که امور جدیرا سرسری میگیرد بدون دغدغه مردم را بداوری میکشاند و چنین مینماید که ببعضی امور اعتنای تامی دارد و حال‏ آنکه هرگز عنایتی بآنها نداشته است و اینک این فقره را بر شما مدلل میسازم‏ بیا ای ملیطوس و بگو آیا صالح بودن جوانان در نزد تو اهمیت دارد؟
ملیطوس-بسیار اهمیت دارد.
سقراط-پس بگو کیست که جوانان را صالح میسازد،البته این مسئله را بخوبی میدانی زیرا بر آن اهتمام داری و چون کسی را که مایهء فساد جوانان‏ یافتی بمحضر قضاء جلب نمودی اینک باید بگوئی آنکه باعث اصلاح ایشان‏ میشود کیست.آنکس را بنمای،ای ملیطوس چرا خاموشی؟مگر نمیدانی؟ آیا این برای تو عیب نیست و دلیل نمیشود بر اینکه هرگز بفکر تربیت جوانان‏ نبوده‏ای؟آخر بگو ای ملیطوس،ای مرد،حسابی کیست که جوانانرا صالح میسازد؟
ملیطوس- قوانین
سقراط- جواب مطابق سؤال نیست می‏پرسم کیست یعنی چه کسی است‏؟ میدانم‏که آنکس پیش از هر چیز باید عالم قوانین باشد.
ملیطوس- قضاتی که در این مجتمع هستند.
سقراط- چه می‏گوئی؟این قضاه میتوانند جوانانرا تربیت کرده‏ صالح نمایند؟
ملیطوس-البته
سقراط- آیا همه این قوه را دارند یا بعضی؟
ملیطوس- همه این قوه را دارند.
سقراط- خدا را شکر که مربیان بسیار دارم و ابناء نوع ما همه صالح‏ خواهند بود.اکنون بگو آیا مستعمین و حاضران هم میتوانند جوانانرا صالح سازند یا نمیتوانند؟
ملیطوس- آنها نیز میتوانند
سقراط- در باب اعضاء مجلس شوری چه میگوئی؟
ملیطوس- همچنین.
سقراط- همه کسانیکه در انجمن‏های ملت حاضر میشوند جوانانرا فاسد می‏کنند یا صالح میسازند؟
ملیطوس- همه صالح میسازند.
سقراط- پس معلوم میشود همه مردم آتن جوانانرا میتوانند صالح‏ بسازند جز من و من به تنهائی آنانرا فاسد می‏کنم؟
ملیطوس- همین است
سقراط- عجب بدبختم……..»

خوانندگان گرامی ملاحظه میفرمایند که اولا با اینکه سئوالات از طرف دادگاه‏ باید عنوان شود معذالک سقراط ابتکار عمل را در دست میگیرد که هم دفاع از خود می‏کند و هم مستعمین را تبلیغ مینماید،ثانیا با آنکه در مقدمه دفاع خود می‏گوید«جواب‏ ملیطوس یعنی آن مرد نیک»ولی در پایان او را دروغگو و مغرض قلمداد می‏کند،و جنبه‏ استهزاء مکالمات او کاملا نمودار است.سقراط در عین آنکه بی‏گناهی خویش را ثابت‏ می‏کند واهی بودن اتهام،دشمنی مدعیان،دروغ و افتراء ملیطوس را روشن می‏کند چنانکه در دادگاه بملیطوس صریحا می‏گوید:«تو در هر صورت مفتری هستی چه‏ اگر سهوا می‏کنم قانونا این محاکمه جا ندارد و کیفر من روا نیست بلکه‏ مقرر است که خطا کننده را بطلبند و با پند و اندرز او را بر اشتباه خود آگاه‏ سازند و یقین است که اگر من بر خطای خود آگاه شوم از ارتکاب آن باز می‏ایستم. اما تو عمدا بد میکنی که مرا ندیده و تعلیماتم را نشنیده بداوری‏ میکشانی و حال آنکه قانون کسانی را که سزاوار کیفر نیستند و فقط محتاج‏ اندرز میباشند از جلب بمحاکمه بازداشته است.پس ای آتینان مبرهن شد که مدعی من هرگز در فکر تربیت جوانان نبوده و توجهی باین امر نداشته‏ است»

صرفنظر از اینکه سقراط ملیطوس را مردی مفتری میداند،در ضمن دفاع چند مسئله را توجیه می‏کند یکی آنکه عنصر قصد را که موجبی برای عمل عمدی است عامل‏ اصلی ارتکاب جرم و مستحق کیفر می‏داند دیگر اینکه تربیت جوانان یکی از مطالب مهمی‏ بوده است که سقراط خیلی برای آن اهمیت قائل میشده است.و امروز هم احزاب نو باین‏ نکته خیلی توجه دارند و بیشتر به تبلیغ و تنویر جوانان میپردازند تا اشخاص مسن.چیزی که‏ سقراط را پس از مرگ بزرگ‏تر کرده است همان شهامت و روح فداکاری سقراط در راه‏ حقیقت بوده است.این است که سقراط در نیل بهدف از مرگ نهراسیده و حتی مرگ را با روح‏ آرام و از روی صبر و تحمل پذیرفته است.و برای فرار از مرگ در محضر دادگاه تضرع‏ و زاری ننموده زیرا التماس و اظهار عجز را خارج از شأن شخص خود میدانسته زیرا اعتقاد او این بوده است که دادگاه جائی نیست که از روی هوی و هوس قضاوت شود بلکه باید گناه‏ یا بیگناهی متهم ثابت گردد لذا طلب بخشش و التماس روا نیست چه آنکه قاضی باید بدون‏ بروز هیچگونه احساسات و حب و بغض وظیفه خود را که قضاوت بیطرفانه است انجام دهد. سقراط در این باره می‏گوید:
«اما شاید از میان شما بعضی بیاد دارید که وقتی بپای محاکمه‏ آمده و چون دچار خطر جزئی شده‏اند از قضاه التماس و استرحام نموده‏ و برای اینکه دل ایشانرا بدرد آورند کودکان و همه خویشان و دوستان‏ خود را در این جا حاضر ساخته و بتضرع و زاری پرداخته‏اند و من با آنکه‏ در معرض بزرگترین مخاطرات میباشم آن وسایل را بکار نبرده‏ام و شاید این تفاوت احوال ایشانرا بیشتر بر من برانگیزد و از روی خشم دربارهء من رأی‏ دهند.اگرچه باور نمی‏کنم این نوع کسان در میان شما باشند اما اگر فرضا چنین اندیشه‏ای برای کسی از شما بیاید آنچه میتوانم بگویم این است که ای‏ عزیز منهم خویشان و بستگان دارم و بقول شاعر و حکیم بزرگ همر (اومیروس)از سنگ و درخت بار نیامده بلکه آدمی زاده‏ام و گذشته از خویشان سه پسر دارم که یکی از آنها در جوانی است و دو دیگر کودکند ولی‏ آنها را برای سوز آوردن دل شما و فراهم ساختن مایهء رهائی خویش در این‏جا حاضر نخواهم کرد.نه از آنکه میخواهم لجاج کنم یا سر بزرگی بنمایم یا شما را خوار بشمارم بلکه منظور من نگاهداری شرافت و آبروی شما و شهر شما است.این‏که من برابر مرگ بی‏پروا باشم یا نباشم مسئله دیگری است‏ اما زشت و ناشایسته میدانم که در این سا لخوردگی با آوازه دانشمندی‏ که درست یا نادرست دریافته‏ام بآن وسایل دست ببرم،چون بر دلها گذشته است که به بیشتر همگنان برتری دارم اگر ضعف نمودار کنم برای قوم‏ سرشکستی خواهد بود…»

«از انتظار مردم گذشته بعقیده من استرحام از قاضی و بخشش‏ خواستن با استغاثه و التماس روا نیست،باید او را قانع ساخت و بیگناهی‏ خود را ثابت کرد چه قاضی بر کرسی قضا ننشسته تا پیروی از میل و هوای‏ مردم کند بلکه باید از قانون پیروی نموده داد را فرمانروا سازد و بر این‏ شرط سوگند یاد کند و در توانائی او نیست که هر کسی را بخواهد ببخشد. پس ما نباید شما را به مخالفت سوگند خود بدهیم شما هم نباید بگذارید گرفتار این عادت شوید اگر چنینکنیم هر دو جماعت در پیشگاه خداوند گناهکار خواهیم بود. »

تشویق مردم به احترام قانون

هرچند که حکمت سقراط حکمت اخلاق و تهذیب روان است که از مسائل فردی‏ است ولی سقراط در ضمن توجه بمسائل اجتماعی داشته که از اهم مطالب برای او محسوب‏ شده است.در یونان قدیم مسائل مذهبی و اجتماعی از هم مجزا بودند بدین معنی که مذهب‏ دارای قلمروی جداگانه و آداب و رسوم و مقررات اجتماعی قلمرو مستقلی داشته است. همچنانکه امروز هم در اروپا به همین شکل است.قانون یکی از مسائل اجتماعی بوده است‏ از نظر سقراط بسیار محترم بوده است.قوانین اجتماعی از احکام مذهبی مجزا و وضع قوانین‏ از اختیارات اهالی بوده است که واجد حقوق بلد بوده‏اند.
همانقدر که وضع قوانین و تناسب آنها با محیط اهمیت دارد احترام و اجرای آنها هم‏ مورد توجه است چه بسیار قوانین وجود دارند که هیچگاه مورد عمل پیدا نمیکند زیرا یا متناسب‏ محیط و نیازهای اجتماعی نیست یا اینکه اجرای آنها بلحاظ نقص و معایب سازمان اجتماعی باشکال‏ برخورد میکند.یک مورد دیگری هم هست که بنای قانون را ازین سست و متزلزل میکند و آنوقتی است که قانون بازیچه شود و احترام آن از بین برود و امری که ضامن امنیت‏ اجتماعی بوده دستخوش هوی و هوس و بالاخره گرفتار ضعف و فتور شود.
احترام به قانون و محترم داشتن این احترام از نظر سقراط مهم و در خطابه دفاعیه‏ او مشهود است.با اینکه یکی از پیروان او بنام اقریطون موجبات فرار او را از زندان‏ فراهم کرد مع‏الوصف تن بدین امر ندارد و با بردباری غیرقابل وصفی جام شوکران را نوشید و باستقبال مرگ شتافت.
شاید عده‏ای خودداری سقراط را از فرار خیلی ساده تلقی کنند یا اینکه امتناع او را ناشی از لجاجت یا اشتباه بدانند ولی چنین نیست مردان بزرگ باید سرمشق تعالیم خود باشند و لازمه رهبری فداکاری و شهامت است.آیا جز تسلیم شدن بمرگ و خودداری‏ از فرار سقراط میتوانست بطریق دیگر رعایت احترام قانون را بمردم تعلیم دهد؟
اگر بنا باشد یک یا چند نفر قانون را آلت قرار دهند،یعنی هر موقع که منافع‏ آنها اقتضا داشته باشد از زیر بار قانون فرار نمایند یا هر وقت لازم می‏بیند قانون را بشکلهای مختلف درآورده و طبق منافع خود تفسیر نمایند یا اینکه قبل از محاکمه و قضاوت‏ و اعمال نظر بیطرفانه دشمنان یا مخالفین را مجازات نمایند دیگر قانون مفهومی ندارد و پایگاهی در مرجع تظلمات برای مردم پیدا نمیشود بعقیده ما اگر قانون بد و مضر خوب اجرا شود بهتر است از آنکه قانون خوب و مفیدی آلت قرار گیرد و در جهت منافع مجریان این دست و آن دست افتد.زیرا در این صورت مردم‏ امیدوارند که قانون همانطور که هست و همانطور که خواسته شد اجرا خواهد شد و راهی‏ که نشان داده شده مورد خطر دزدان قانون نیست.
نکتهء دیگری که از خطابه دفاعیه سقراط دیده میشود همانا اصلاح جامعه و مبارزه‏ با فساد از طریق صحیح است.مبارزه از طریق کشت کشتار افراد دفع فساد نمیکند و آرامش‏ واقعی با نابودی افراد ایجاد نمیشود.سقراط محکوم باعدام شد ولی پیروان سقراط دست‏ از تعالیم و تبلیغات خود برنداشته و سرانجام مردم آتن حق بجانب او دادند و دشمنان‏ او را در محکمه افکار محکوم کردند.
باری معلوم نیست که نابودی یک فرد مؤثر در سایر عوامل اجتماعی باشد بلکه‏ برعکس آثار شوم و عکس‏العمل‏های ناهنجار دارد و چه بسا اوقات اعدام یا زجر و شکنجه فرد مورد احترام محرک احساسات و دشمنی مردم خواهد شد و مسببین عمل را بیشتر مغرض جلوه‏ خواهد داد و در نظر خرد و کلان عامی و غیرعامی مفتضح خواهد بود که پایان کار برای عاملین‏ امر خوش‏آیند نخواهد بود.باری پس از آنکه حکم اعدام سقراط صادر شد حکیم یونانی چنین گفت:
« پس ای کسانیکه مرا محکوم نموده اینک آنچه بشما روی میدهد پیشگوئی میکنم زیرا که چون مرگ نزدیک میگردد بهتر میتوان پیشگوئی‏ نمود پس شما را آگاه میسازم که چون من بمیرم کیفر شما بزودی خواهد رسید و آن بخدا تلخ‏تر خواهد بود از شربت مرگی که بمن می چشانید. مرا میرانید تا از بازپرسیکه در کار شما میشود رهائی یابید،اما بدانید که عکس آنچه مقصود دارید حاصل خواهد شد و بجای من که یک تن بیش‏ نیستم گروهی بسرزنش شما برخواهند خاست تا کنون من جلوگیر ایشان بودم‏ شما نمیدانستید،اما پس از آنکه من مردم آنها چون جوان‏ترند بر شما نکته‏گیری و مزاحمت بیشتر خواهند کرد چه اگر گمان کرده ‏اید که باید مردم را بکشید تا کسی شما را از جهت بدکاری سرزنش نکند باشتباه افتاده‏اید این‏ شیوه برای رهائی از دست ملامتگرنه شایسته و نه سودمند است و راه ساده‏تر و پسندیده‏تر آنست که بجای بستن دهانها و بریدن زبانها خود را براستی‏ نیکو نمائید و در راه راست قدم نهید.این بود آنچه به محکوم کننده خود میخواستم بگویم و از ایشان درمیگذرم . »

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *